تصور کنید در اتاقتان سرگرمِ کتابها و جزوههایتان هستید که خیلی ناگهانی درِ اتاقتان باز میشود و خانوادهی جان با دست و جیغ و تولدت مبارک گویان میآیند داخل. چه حسی میتواند داشته باشد جز ذوقزدگیِ بیحد و اندازه وقتی متوجه میشوی داداشِ مهربانت که دیگر برای خودش مردی شده، خودش رفته برایت کادو خریده و خودش هم حساب کرده است؟! و ذوقمرگ میشوی آن زمان که همین آقا داداشِ دوستداشتنی هدفونش را میگذارد روی گوش هایت و میگوید گوش کن. :)
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="AutoStart" value="False">
این که پنلِ مدیریت را باز کنی و ببینی دوستانِ نسبتاً مجازی که حقیقیتر از هر حقیقتی هستند به یادت بودهاند و با تبریکهایشان مسببِ شروعِ روزِ تولدت با یک لبخندِ عمیق میشوند هم از آن حسهای خوبِ وصفناشدنیست. خوشبختی مگر جز این است؟!
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری
بعضی آدمها هم انگاری خلق شدن واسه شاد کردنِ ما. که بگن و بگن و بخندی و حرص بخوری و بازم بخندی. خدا حفظشون کنه خلاصه. :)
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری
مثلِ وقتهایی که آشفته از خواب میپری و بیاختیار شروع میکنی به گشتنِ تمامِ سوراخسنبههای اتاقت اما پیدایش نمیکنی. نیست. مدتهاست که رفته اما تو تازه نبودش را حس میکنی. حتماً یک گوشهی دنیا، تک و تنها، زانوهایش را بینِ دستانش گرفته و مدام این دیالوگِ شازده کوچولو و روباه را در ذهنش مرور میکند در حالی که سعی میکند بغضش را در وجودش هضم کند.
شازده کوچولو: غمگینتر از این که بیایی و کسی از آمدنت خوشحال نشود چیست؟!
روباه: این که بروی و کسی متوجهِ رفتنت نشود.
حق داشت. من هم اگر جای او بودم میرفتم. بودن که مهم نباشد باید یک نون بر سرش بیاوری. رفتن احترام به بودن است وقتی حس نشوی. رفته اما صدای سکوتش هنوز در گوشم زمزمه میشود. همه چیز از آنجایی شروع شد که یاد گرفتیم دیر ببینیم؛ به بودن بها ندهیم و بر مزارِ نبودن گریه کنیم. ساده اگر بخواهم بگویم میشود یک «من» وسطِ زندگیام گم شده است.
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری
میفرماید:
اما تو کوهِ درد باش
طاقت بیار و مرد باش
+ چقدر خوبه این بشر! :)
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری
اگر باران ببارد باز میآیم درونِ کوچهی امّید و از ترکیبِ دستانم برایت چتر میسازم مبادا قطرهای باران بیازارد نگاهِ مهربانت را...
+ باران باریدن گرفته. صدایش ضربانِ قلبِ آدم را منظم میکند. :)
+ یکی از لحظههایی که دعا مستجاب میشود، اکنون است.
+ من یک شهرم از بوی تو...
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری
نمیدونم دنیا چیزیش شده یا آدما. فقط میدونم لحظه به لحظه از عشق و محبت دورتر میشیم. این نبود رسمِ خاندانِ امامت. این نبود آیینِ پیامبرِ رحمت. آفرینش بر اساسِ محبته. این جمله از دین و زندگی رو خوب یادمه. خیلی بده که نتونیم ببخشیم و فراموش کنیم. خیلی! آیا خدا برای بندهاش کافی نیست؟!
خدایا! خیلی خدایی. خیلی. :)
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری
وقتی از جنون حرف میزنم انتظار ندارم پوزخند نزنی. سنگِ صبور پلی میشود، سَرم را بینِ دستانم میگیرم و چشمانم را میبندم. میدانی چه میشود؟! تمامِ زنجیرها باز میشوند و من فاصله میگیرم از آدمها و هر آنچه وصل میکند مرا به دنیا. جنون مگر غیر از این است؟! سرعتِ ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت را تصور کن. جاده باشد و شب و مقصدی نامعلوم. جنابِ چاوشی میخواند و تو زمزمه میکنی. تو مبتلا به درمانی، منم دچارِ بیماری. آخ که دلت میخواهد صد بار پشتِ سرِ هم تکرارش کنی. اشتباه نکن. اینجا نه کسی عاشق است و نه کسی شکستِ عشقی خورده. اینها سطحیترین اتفاقاتِ عصرِ آهناند. اینجا من به تو فکر میکنم؛ به تویی که خودم هستی. چقدر غافل شدم از احوالت. چقدر عوض شدهای. آنقدر در روزمرگیهایم غوطه خوردم که یادم رفت تو هم نفس میکشی. میدانی؟! من به تو بدهکارم. من یک عالَم توجه، یک عالَم محبت، یک عالَم لبخندِ از تهِ دل به تو بدهکارم. من به تو ظلم کردم حوا. ظَلَمتُ نَفسی...
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری
مثلِ وقتی که حضرتِ پدر درِ اتاقت رو باز میکنه و یهو این رو میگیره جلو صورتت. :)
+ یک بیت شعر مرا مهمان میکنید؟!
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری
بخشِ اول:
حدوداً دو هفته قبل از کنکور بود که عقد کردند. ما هم دعوت شده بودیم که خب من مثلِ همیشه نرفتم. مادر میگفت دو سال از من کوچکتر است. ( سنِ ازدواج چقدر پایین آمده! :| ) فردای عقد، از فاصلهی چند متری دیدمش. دخترِ خوبی به نظر میرسید و مهمتر از همه این که چادری بود. فکر نمیکردم پسرِ خانمِ همسایه، برای ازدواج، یک دخترِ چادری انتخاب کند. دیروز دوباره دیدمش. به چشمانم شک کردم! چه میبینی حوا؟! این همان دختر است؟! مانتوی جلو باز با آستینهای سرب جایگزینِ چادرش شده بود. اصلاً شبیهِ دختری که چند ماهِ قبل دیده بودم نبود. ناخودآگاه این دیالوگِ سریالِ سقوطِ یک فرشته در ذهنم چندین و چند بار مرور شد:
نیما: میپری؟!
سارا: میپرم!
نیما: ولی هیچ فرشتهای با چادر نمیپره! این قانونِ سقوطه!
بخشِ دوم:
بسیار محجوب، باهوش، آرام و دوستداشتنی، یکی یکدانه دخترِ پدر و مادر و عزیزدردانهی فامیل، اهلِ نمازِ شب و پایبند به خواندنِ نمازِ اولِ وقت بود. عاشق شد. عاشق که نه، درواقع دچارِ توهمِ عشق آن هم از نوعِ بدخیمش شد. بینِ آن همه خواستگارِ خوب، به پسری بله گفت که خودش در مراسمِ خواستگاری اعتراف کرده بود خدا و پیغمبر نمیشناسد. گفته بود شرابخوار است و دوستدختر هم داشته! فاطمه مصداقِ بارزِ حدیثِ حضرتِ امیر شد. همان حدیث که میگوید: «علاقهی شدید به چیزی آدم را کور و کر میکند.» نشنید. ندید. کاری
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری
این که نصفِ شب، ناگهان از خواب بپری چیزِ عجیبی نیست. این که وسطِ سرمای دی احساسِ گرمای شدید کنی اما حاضر نباشی دل از پتو بکنی هم. میدانی اینها همه از عوارض نبودنت است. نفسهایت که نباشد بهتر از این نمیشود. زمان به یکباره مرا پرت میکند وسطِ شبِ یلدا. دورِ سفره نشسته بودیم و پدر حافظ میخواند. زندایی برای همه چای ریخت. با این که خیلی خوشرنگ و خوشعطر بود، من، مثلِ همهی ده سالِ گذشته لب نزدم. فقط چند ثانیه به آن خیره شدم. لبخندت را دیدم. همان لبخندِ همیشگی. همان لبخندی که نمیگذارد این طلسمِ ده ساله، بی تو بشکند. تو در عینِ سادگی عجیب پیچیدهای. حس میکنم در یک روزِ سردِ زمستان آمدهای؛ لبخندت را درونِ تمامِ فنجانهای شهر ریختهای و بی آن که مرا بیدار کنی آرام رفتهای. من تو را ندیدهام. نه میدانم کجای این دیاری و نه میدانم خدا تا چه اندازه تو را شبیه به من آفریده. فقط میدانم چای خیلی دوست داری. خلاصه بگویم برایت؛ من برای احساسِ حسِ لمسِ دستانت نذرِ چای کردهام.
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری
پدر و مادرِ عزیزتر از جانمان رفتنهاند سفرِ کاری. من ماندهام با حجمِ انبوهی از درسهای نخوانده و کتابهایی که روی میزم لم داده، پورخندزنان نویدِ امتحاناتِ پیشِ رو را میدهند. :| این که از صبح تا به الان مدام در حالِ دویدن هستم اما همچنان کلی کارِ نکرده و ظرفِ نشسته و درسِ نخوانده دارم بماند! ماندهام ناهارِ فردا را چه کنم. :|
+ زرشک پلو با مرغ چطوره؟! :)
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری
رفتم کنارِ پنجره و خیره شدم به خیابان و در عالمی جز دنیای خاکستریِ تیرهی کنونی پرسه میزدم که ناگهان چشمم به آقایی افتاد که لبخندزنان دوچرخه سواری میکرد. چند ثانیه بعد، دختر کوچولویی آبنبات، با موهای خرگوشی با دوچرخهاش در حالی که پدرجانش را دنبال میکرد، از خیابان گذر کرد. هنوز لبخندم عمیق نشده بود که پسر کوچولویی کلوچه، با کلاهی بانمک با سهچرخهاش در حالی که خواهرجانش را دنبال میکرد، از خیابان عبور کرد. میشود این صحنه را دید و به دنیا امیدوار نشد؟!
+ حوا بچهها را خیلی دوست دارد. شواهد نشان میدهد بچهها هم او را دوست دارند. :)
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری
من از طرفِ جنابِ OVe میخوام همه رو دعوت کنم به تقریباً میشه گفت یه چالش. خیلی جالبه و البته مفید. حداقلش اینه که واسه چند ساعت هم که شده با خودمون کلنجار میریم و این خوبه! هر کس دوست داره اینجا اعلامِ آمادگی کنه. :)
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری